سید علی و فاطمه السادات عزیز تر از سید علی و فاطمه السادات عزیز تر از ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

خاطرات(( علی و فاطمه)) عزیزای مامان و بابا

تولد 3 سالگی علی و فاطمه به شمسی

  خدای مهربونم ازت ممنونم که به من اجازه دادی زنده بمانم  و تولد سه سالگی بچه هامو ببینم خدایا ممنونم که فرزندان خوبی بهم بخشیدی خدایا نمیدونم چطور شکرت را بجا اورم که شایسته سپاسگذاریت باشده علی و فاطمه ماما ن شما سه ساله  شدید و مامان براتون تولد گرفت یکی خونه مامان جون همراه مامان جون خاله و دایی و زن دایی و بچه ها  خیلی خوب بود یکبارم یزد خونه خودمون خیلذی بهتون خوش گذشت وکلی هدیه گرفتید و ذوق زده شدید و  دیروزم مامانی کیک درست کردن بردم مهد کودکتون که خاله مهدتونم براتون تولد گرفته مامانیا من لذتی که برا تولد شما بردم از هزار ن بار تولد خودم ارزشمندتر بود و دلم میخواست بهترین ها را برا تولدتون اماده ...
8 اسفند 1392

تولد 3 سالگی علی و فاطمه به فمری

مامان هر سال براتون تولد قمریتونم گرفته اخه شب تولد حضرت محمد و امام جعفر صادق هست و برام خیلی خیلی عزیز هست امسال مامان جون پیشمون بودن کیک نداشتیم انشا الله برا تولد شمسیتون ولی براتون شمع روشن کردیم و یه هدیه هم بخاطر تولد قمریتون از مامان جون گرفتید خدایا شکرت که بهم اجازه دادی مادرشدن را احساس کنم خدایا شکرت که زنده موندم و تولد بچههامو دیدم شمع فوت کرداناشون وخوشحالیشون خدایا شکرت ممنونم مامان مهربونم که همیشه کمکم کردی و تنهام نمیزاری ممنونم مامانم که تا الان که علی و فاطمه 3 سالشون شده همیشه کمکمون کردی و علی و فاطمه هم واقعا دوست دارند و هرشب که میخوابن صلوات میفرستند و وقتی میگم خواب خوب ببینید مگن خواب مامان جونمونا ببینیم این...
21 بهمن 1392

برف بازی علی و فاطمه جونم در زمستان 92

سلام الم دختر و پسر ناز م امسال یزد برف امد و شما کلی برف بازی کردید باهم ادم برفی درست کردیم البته بقول بابا مهدی شبیه موشه تا ادم برفی   بقیه در ادامه تخت حیاط خونه مامانی که پر از برف هست اینم موش برفیمون ...
21 بهمن 1392

علی و فاطمه جان در دو سال و 8 ماهگی

سلام الان نفس های مامان دو سال و ٨ ماهشونه و فاطمه ٤٠ تا کلمه انگلیسی حفظه و علی کمتر فاطمه کلا زودتر حفظش میشه و علی بیشتر کارهای عملیش خوبه جدیدا خیلی به کتاب علاقه مندن و حسنی من یه بره داشت را حفظشونه و حسنی نگو بلا بگو و حسنی باباش یه باغ داره کلا به کتاب های شعر خیلی علاقه دارند نظم و ترتیب و دارم بهتون یاد میدم فاطمه جونم در کل حرف گوش کن تره دیگه جملات را کامل میگید ولی هوز فاطمه به خ میگه د مثلا میگه مال دودمه رابطتون باهم خوبه و همو با جان صدا میزنید علی جان و اجی جان خدایا کمکم کن بتونم به بهترین حالت ممکن فرزندانمو تربیت کنم خدایا تنهام نزار کمکم کن   ...
24 آذر 1392

سفر به شیراز در خرداد92

برای اولین بر در 2 سال و 4 ماهگی به شیراز رفتید بچههای خوبی بوذدید و جاهای دیدنی شیرازم رفتیم از  زیارت بگیر که مهترینش بود تا پارک و خرید و باغ وحش و شهربازی سفر خوبی بود و کلی بهمون خوش گذشت خدایا شکرت وازت ممنونم بابات همچیززززززززززززززززززز     ...
24 آذر 1392

از شیشه گرفتن علی و فاطمه جونم

دوسال و دو ماهتون بود از بس شیر میخوردید مخصوصا علی داشتم دیونه میشودم تو شب چند بار نونو(به شیشه شیر تون می گفتید) باید به علی میدادم تا اینکه یبار از بس شیر خورده بود علی تا رفتم ببرمش دستشویی جیش کرد تو شلوارش و من کلی خونه را شستمو تمیز کردم فاطمه هم بخاطر دستشویی صبح زود بیدار میشد خلاصه تا اینکه فردای اونروز علی تو تشکشم جیش کرد دیگه گفتم باید این شیشه خوری را تموم کنم امدمو کمی تلخک زدم سر شیشه هاتون بعدم رفتم لبه پنجره و گفتم قا قار گفتم بیاید کلاغه اومده شما دوتا ههم دوییدی اومدید گفتم کلاغ میگه شیشه هاتون بد شده باید بدید ببره برا بچش گفتید نهههههههههههههههههه خوبه گفتم بخورید ببینید تا لب زدید گفتید اههههه...
20 شهريور 1392